سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
شب زنده دارخاطر بی آرزو،از رنج یار آسوده است
خار خشک ،ازمنت ابر بهار آسوده است
گر به دست عشق بسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه ی بی اختیار آسوده است
هرزه گردان ،از هوای نفس خود سر گشته اند
گر نخیزد باد غوغا گر ،غبار آسوده است
پای در دامن کشیدن ،فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد ،کوهسار آسوده است
هر که دارد شیوه ی نامردمی ،چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است
تا بود اشک روان از آتش غم، باک نیست
برق اگر سوزد چمن را ،جویبار آسوده است
شب سر آمد یکدم آخر دیده بر هم نه رهی
صبحگاهان، اختر شب زنده دار آسوده است
رهی معیری

ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:11 توسط : شیما

