تبليغاتX
شعر های سر به هوا
شعر های سر به هوا
آخرین شاخه گل مصنوعی را نهان کردم تا وقتی که همه ی گلها پژمردند بگویم دوستش دارم
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
شب زنده دار

خاطر بی آرزو،از رنج یار آسوده است

خار خشک ،ازمنت ابر بهار آسوده است

گر به دست عشق بسپاری عنان اختیار

خاطرت از گریه ی بی اختیار آسوده است

هرزه گردان ،از هوای نفس خود سر گشته اند

گر نخیزد باد غوغا گر ،غبار آسوده است

پای در دامن کشیدن ،فتنه از خود راندن است

گر زمین را سیل گیرد ،کوهسار آسوده است

هر که دارد شیوه ی نامردمی ،چون روزگار

از جفای مردمان در روزگار آسوده است

تا بود اشک روان از آتش غم، باک نیست

برق اگر سوزد چمن را ،جویبار آسوده است

شب سر آمد یکدم آخر دیده بر هم نه رهی

صبحگاهان، اختر شب زنده دار آسوده است

رهی معیری


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:11 توسط : شیما
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
هي مترسك كلاه را بردار

قطره قطره اگر چه آب شديم
 ابر بوديم و آفتاب شديم
 ساخت ما را همو كه مي پنداشت
به يكي جرعه اش خراب شديم
هي مترسك كلاه را بردار
ما كلاغان دگر عقاب شديم
ما از آن سودن و نياسودن
سنگ زيرين آسياب شديم
گوش كن ما خروش و خشم تو را
 همچنان كوه بازتاب شديم
اينك اين تو كه چهره مي پوشي
اينك اين ما كه بي نقاب شديم
 ما كه اي زندگي به خاموشي
هر سوال تو را جواب شديم
ديگر از جان ما چه مي خواهي ؟
 ما كه با مرگ بي حساب شديم


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 13:3 توسط : شیما
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386


 

شاعري كه نتوان عاشقش شد

براي چه مي خواهد شعرهايش را

و آهنگ و سرود آوازهايش را؟

شعري كه نتواند حتي

لاي پنجره اي را به سر انگشتان سحر تو بگشايد

و آوازي كه نتواند حتي تو را

به دزدانه نگريستن زلف هاي پريشان من فرا بخواند-

باد را براي چه مي خواهد؟ باران را براي چه؟ بگذار آسمان همچنان تيره و تار بماند!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 17:33 توسط : شیما
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
بهار

میشه اول فصل بهار می خندم

تو دیده ای چقدَر بی قرار می خندم

ولی نیامدی امسال ، حال من خوش نیست

عجیب نیست که بی اختیار می خندم

خبر رسیده که عاشق شدی ، نمی دانی

به حال و روز خودم زار زار می خندم

پرنده ای که قفس در بهار را می خواست

پریده است برای چه کار ؟ [ می خندم ]

به زیر بال و پرم زرد زرد می افتند

به روی شاخه ی شان قار قار می خندم

 

خبر رسیده که مردی گرفته دستت را

خبر رسیده که من داغدار می خندم ؟

خبر رسیده که اشکی نمانده در چشمم ؟

خبر رسیده که در شوره زار می خندم ؟

خبر رسیده که یک شهر دور من جمعند ؟

خبر رسیده که دیوانه وار می خندم ؟

خبر رسیده ...؟  رسیده...؟  بگو دِ لامصب بگو

 

می خندم به خنده های مکرر که گریه می پاشند

به این ردیف سمج چند بار می خندم

چهار پایه ی دنیا هُلم نمی دهد و ...

نه مثل حلقه ی بالای دار می خندم

به جای اسم تو بمبی تهِ تهِ قلبم

                 4 ، 3 ، 2 و  یک / انفجار

ارثی زاد


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 22:1 توسط : شیما