شعر
رهاييست
نجات است و آزادی.
ترديدیست
که سرانجام
به يقين ميگرايد
و گلولهيي
که به انجام ِ کار
شليک
ميشود.
آهي به رضای خاطر است
از سر ِ آسودهگي.
و قاطعيت ِ چارپايه است
به هنگامي که سرانجام
از زير پا
به کنارافتد
تا بار ِ جسم
زير ِ فشار ِ تمامي ِ حجم ِ خويش
درهم شکند،
اگر آزادی ِ جان را
اين
راه ِ آخرين است.
□
مرا پرندهيي بدين ديار هدايت نکرده بود:
من خود از اين تيره خاک
رُسته بودم
چون پونهی خودرويي
که بيدخالت ِ جاليزبان
از رطوبت ِ جوبارهيي
اينچنين است که کسان
مرا از آنگونه مينگرند
که نان از دسترنج ِ ايشان ميخورم
و آنچه به گند ِ نفس ِ خويش آلوده ميکنم
هوای کلبهی ايشان است;
حال آنکه
چون ايشان بدين ديار فراز آمدند
آن
که چهره و دروازه بر ايشان گشود
من بودم!
(احمد شاملو)
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 15:3 توسط : شیما

